به راهبهای از جنس خودخواهی بهشت وعده دادهاند . جهنم فرا میخواندش چرا که نابههنگام در چشمانی سراسر ایمانِ گریز از عشق ، خیانت میلولد .. در قلبی کویری کافری ها کردی ، گویی "اکنون" در برمیگیرم یکتا پرستی را ، ایمان زُدودی و جوانهای از گل رُز را برایم بهشت معنا کردی . به عطری استشمام نشده نسخ و گرمایی حس نشده سوزان شدم ؛ خندهای نشنیده شده را اذان و لبهایی بوسیده نشده را معجزه میپذیرم . انگشتهای از جنس بلور را در شب تولدت در خیال نوازش میکنم.
برچسب:
نویسنده: غزل رحیمی
تاريخ: دوشنبه
5 دی
1401 ساعت: 20:04